نان، آواز، پدر
هر وقت فشار زیاد میشه
بیشتر دعا میکنم
بیشتر با خدا حرف میزنم
دیروز عصر بعد از اینکه موهام را کوتاه کردم رفتم خانه پدر مادری
مادر که مسجد بود و خواهر بالا
فشار کار زیاد بود این مدت
بابا
و من
حرف زدم
حرف زدم
حرف زدم
گوش داد
حوصله کرد
و من
وقتی سوار ماشین شدم که برم خانه بغض کردم
چرا همیشه باید مشکلات را برای خدا
و برای پدر بگویم؟؟
تو خوشی ها چی یادشون هستم؟
دلم از خودم گرفت😑
فکر میکنم اینقدر برام زحمت کشیدند که میرم اونجا نباید این چیزا را بگم
همینجوری حرص میخوره
منم تازه
_________
دیشب چندتا فیلم دیدم
متوسط👿👻👽🤓🤡
خیلی جذاب نبودند
ولی جان براون سفید پوستی که برای ازادی رنگین پوست ها ایستاد داستان عجیبی بود🤠🕵️♂️
قسمت اخر این مینی سریال باقی مانده البته
نماز صبح را خوندم و خوابیدم
خیلی خوابیدم. بیش از حد
دوست تماس گرفت گوفت بریم پیاده روی
گوفتم هوا الودس
بذار هفته ی دیگه ان شاء الله
امشب لیله الرغابه
التماس دعا برای آرزوی اصلی